سيد محمد باقر برقعى

206

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ساغر هستى در ساغر هستى مى نابى نتوان يافت * جز خون دل و اشك ، شرابى نتوان يافت بستند درِ ميكدهء مهر و وفا را * ديگر خبر از مست و خرابى نتوان يافت درياى جهان نقش سراب است ، در آنجا * بر تشنه‌لبى جرعهء آبى نتوان يافت بر سفرهء رنگين زمين زاغ نشيند * در جايگه پست ، عقابى نتوان يافت جز در بر رقّاص فلك ، زهرهء شبگرد * در دست كسى چنگ و ربابى نتوان يافت با شبنم آزاده بگوييد كه در چاه * از رشتهء خورشيد طنابى نتوان يافت چون نسخهء خوش خطّ و گران قيمت هستى * مغلوط و پر از نقص ، كتابى نتوان يافت مقصود از اين خلقت آشفته چه بوده‌ست ؟ * « درويش » بدين نكته جوابى نتوان يافت پرسش آمدى باز به پرسيدن زارى مهجور * چه فريبا شده‌اى چشمِ بد ، از روى تو دور قَبَسى ، آتش عشقى و من از خيلِ خليل * مىخرامد به سويداى دل از ناز تو ، نور من به چشم دل‌وجان ، روى تو را مىنگرم * كه ز آيينه و خورشيد چه دريابد كور ؟ نقشِ ارژنگِ دل‌انگيز خدايى به خدا * كه نگاهت نتوانم كنم از شرمِ حضور مهر و مه ، بهر تماشاى تو سرگردانند * اى گريبانِ تو خاور ، رخ زيباى تو هور ! من ز پروانهء پر سوخته آموخته‌ام * كه نثار تو كنم جانِ نزار و رنجور اى كه در نعمت و نازى ، ز ضعيفان ياد آر * كه پس از پنج صباحى چه سليمان و چه مور همچو مستان مشكن جام غرورم اى دوست * كه گداىِ درِ هر ميكده را هست غرور عزّت و ذلّتِ دنيا سپرى مىگردد * چه به پوشاكِ سمور و چه لبِ تاب تنور عمر هم مىگذرد يا به غم و ناكامى * يا به عيش و طرب و هلهله و جشن و سرور بشكفد گر دل پژمردهء « درويش » رواست * كه ز خورشيد رُخت لعل شود سنگ صبور